۷ مهر که در سال ۱۳۷۹ از سوی شورای عالی انقلاب فرهنگی باهدف ترویج ایمنی و پیشگیری از حوادث در سطح کشور و یادآوری حماسهآفرینی و ازخودگذشتگی آتشنشانان میهن به نام روز آتشنشانی و ایمنی نامگذاری شد، به اتفاقی تلخ در آبادان بازمیگردد.
پرواز پروانههای سرخ بر فراز شعلههای آبهای نیلگون قصه پروانه و شعله را همگان شنیدهاند، اما داستان عروج پروانگان سرخپوش آبادانی بر کرانههای خلیجفارس را باید با گوش دل شنید آتشنشانان را همه میشناسند و بیشک کسی نیست که اگر یادی از شجاعت ایثار شود از آتشنشانان نامی نبرد. اما چرا هفتم مهر روز این مردان شجاع نامگذاری شده است؟ حضور آتشنشانان شاید بیشتر از هر وقت یادآور اتفاقات تلخی مثل حوادث طبیعی ازجمله زلزله رودبار و بم، آتشسوزی بازار پلاسکو، ریزش ساختمان متروپل و دیگر موارد است. اما ۷ مهر که در سال ۱۳۷۹ از سوی شورای عالی انقلاب فرهنگی باهدف ترویج ایمنی و پیشگیری از حوادث در سطح کشور و یادآوری حماسهآفرینی و ازخودگذشتگی آتشنشانان میهن به نام روز آتشنشانی و ایمنی نامگذاری شد، به اتفاقی تلخ در آبادان بازمیگردد که در هفتم مهرماه سال ۱۳۵۹ بانام و جان آتشنشانان پالایشگاه آبادان گره خورد. در این روز واحدهای عملیاتی پالایشگاه آبادان دچار حریق شد و آتشنشانان این پالایشگاه برای خاموشی شعلههای آتش عازم منطقه شدند که پس از پایان کار، مورد آماج حملات دشمن قرار گرفتند و پیکری گلگونکفنی از خود به یادگار گذاشتند. در خاطرات دفاع مقدسی واحد آتشنشانی پالایشگاه آبادان که جز نخستین واحدهای آتشنشانی کشور و از مجهزترین آنها در آن دوران محسوب میشود، تا سال ۶۴ تلاش برای مهار ۴ هزار فقره آتش در درون و بیرون پالایشگاه ثبتشده است . عملیات در محدودهای جغرافیایی با مختصاتی که تمام آن را در تیررس دشمن قرار میداد و علاوه بر خطرات معمول کار آتشنشانان، آنان را در معرض خطری دیگر که شلیک مستقیم دشمن بوده قرار داده بود.
هم مصاف آبهای نیلگون خلیجفارس
روایت شجاعت دلاور مردان پالایشگاه آبادان داستانی به بلندای روزهای آسمان خاکستری آبادان جنگزده در طول سالهای مقاومت دارد، اما قصه کمتر شنیدهشده از آتشنشانان پالایشگاه شاید به سال ۱۳۶۵ برگردد. دورانی که به جنگ نفتکشها معروف است. در همان دوران بود که محدوده عملیاتی آتشنشانان آبادانی فراتر از یکصد کیلومتری شد که هرروزه در مصاف با شعلههای برجایمانده از آتشبار بعثی در جایجایش حضور داشتند . رضا ولی زاده یکی از افسران آتشنشانی پالایشگاه آبادان راوی این روایت است. او از روزهایی میگوید که جزیره خارک هدف اصابت جنگندههای بعثی بود و آتشنشانان استان بوشهر برای نجات این جزیره مهم استراتژیک از آتشنشانان پالایشگاه آبادان مدد خواسته بودند. ولی زاده از آن روزهایی عجین شده با آتش اینطور تعریف میکند: آبادان هرروز مورد اصابت دشمن قرار میگرفت. آنجا بهقدری بمب و خمپاره بود که شنیدن صدای انفجار و بلند شدن دود سیاه به روزمرگی تلخ مردم آبادان تبدیلشده بود. در همین شرایط بود که قرار شد آتشنشانان پالایشگاه آبادان برای نجات شناورهای نفتی که دشمن آنها را تعقیب می کرد و هدف قرار میداد، عازم جزیره خارک شوند. او میگوید اولین گروه اعزامی برای طرح نجاتی که نام «نصیر» را برایش انتخاب کرده بودند، گروهی 10 نفره به سرپرستی باقری بوده و او، بهرام رادش، غلام نیکدل، سیدهاشم موسوی، رضا نفر، جاسم وطن پور، غلامحسین نظافت، محمد صادق صدیقی، محمد حیاتی و ابراهیم صمیمی اعضای این گروه 10 نفره بودند که قرار بود هر بار با بالگرد بر شناور دچار حریق در میانه خلیجفارس فرود آیند و با پشتوانه تجربه و تخصص خود در مصاف با ضربات امواج و شعله های سرکش ، نفتکشها را از خطر جدیدی نجات دهند. این افسر آتشنشانی تعریف میکند: «با دیدن بمبارانهای متوالی در آبادان دیگر بمبارانهای خلیجفارس برایمان تازگی نداشت و این در حالی بود که برای کارکنان شناورهای دیگر تجربهای جدید بود آنها از ما میخواستند درباره آبادان و اوضاع آنجا بیشتر برایشان تعریف کنیم. در مأموریتها بهسختی کار میکردیم، بعضیاوقات پیش میآمد که چند شبانهروز سر پا بودیم و کار را رها نمیکردیم .بچههای ما بسیار جسور بودند و از مرگ هیچ ابایی نداشتند در آن زمان کار ما اطفای حریق نفتکشها و نجات جان کارکنان بود. یادم میآید بعضی وقتها حتی برای خوردن غذا هم فرصت نداشتیم.» روز واقعه ولی زاده با گذر از آن روزها بر روی تاریخ نوزدهم اردیبهشت سال 65 مکث میکند. روزی که بهعنوان تلخترین روزهای دوران خدمتش تا ابد در خاطراتش حکشده است. میگوید: دریکی از مأموریتها ساعت هشت و چهل دقیقه صبح روز نوزدهم اردیبهشتماه سال ۱۳۶۵ من به همراه پنج نفر از همکاران که حیاتی، صدیقی، نفر، نظافت و صمیمی بودند با بالگرد از جزیره خارک برای خاموشی کشتی نهچندان بزرگی که هدف قرارگرفته بود و در آن ۳۵ هزار بشکه بنزین وجود داشت عازم شدیم. چون شرایط فرود مناسب نبود با روش هلی برن و با کمربند تمسه دار از ارتفاع 15 متری بر عرشه کشتی فرود آمدیم.
آنطور که تعریف میکند شعلههای آتش که مهار شد همه خسته و گرسنه به انتظار بالگردی بودند که آنها را به مقر بازگرداند اما تا ظهر خبری از آن نشد. تعریف میکند: محیط پر از مواد نفتی بود و آب دریا شور . بچههای مجبور بودند بدن خود را با آبمعدنی تمیز کنند. ساعت حوالی 5 عصر بود اما از آمدن بالگرد خبری نبود. من از بچهها خواستم بدن خود را تمیز کنند تا در این فاصله من به کشتی توسل که برای بوکسل کردن آنجا بود برای آوردن غذا بروم و از «رضا نفر» هم خواستم از شناور کرخه که شناور دیگری در همان حوالی بود آب بیاورد و اینطور شد که از دوستانمان جدا شدیم .
زوزه بلند انفجار
ولی زاده بافکر غذایی گرم برای همکارانش به آشپزخانه کشتی رفت و با سرآشپز کشتی گرم حرف زدن بود که بهیکباره صدایی دلهرهآور تمامی شیشهها و چراغهای کشتی را خرد کرد. انفجاری بهقدری مهیب که او از آن به جهنمی واقعی یاد میکند. میگوید: «آتش مهیبی شعاع صد متر کشتی ما را که دوستان و همکارانم در آن بودند فراگرفته بود. علت این آتش عظیم موشکی بود که نوک کشتی فرود آمده و منفجرشده بود در همان لحظه موشک دوم به وسط کشتی اصابت کرد یعنی دقیقاً در همانجایی که بچهها در حال شستشوی خود بودند. من فقط فریاد میزدم: همه دوستانم کشته شدند....» او ادامه میدهد: «کسی جرئت نداشت با این شعاع آتش به کمک آنها برود، آنجا جهنم واقعی بود هیچکس را نمیدیدم دیگر آبی هم دیده نمیشد تمام آبها به آتش تبدیلشده بودند. چهار نفر از همکاران و بهترین دوستانم در آن کشتیگیر افتاده بودند. ناخدای شناوری که در آن بودم چارهای نداشت جز اینکه طناب متصله بین شناور و کشتی آتشگرفته را قطع کند، این کار را کرد و بهسرعت از آن محل دور شد...» کمی که میگذرد باد به کمک میآید و باعث میشود بخش از مواد نفتی آتشگرفته روی آب به سمت دیگر بروند و کشتی حامل رضا ولی زاده برای نجات آتشنشانان آبادانی بار دیگر به سمت کشتی آتشگرفته برمیگردد. موج انفجار «ابراهیم صمیمی» و «محمد حیاتی» را روی آب شناور کرده بود که این ۲ دوست و همکار باگذشت یک تا سه روزبه شهادت رسیدند. اما پیکر «محمدصادق صدیقی» و «غلامحسین نظافت» هیچگاه پیدا نشد و تا ابد بر کرانه نیلگون خلیجفارس آرام گرفت.